به نام انکه نامش ارامش بخش دل هاست
سلام
چند بار اومدم بنویسم دوستان گلم خدا پشت و پناهتون اما نشد.اخه دلم نمی یومد از شما و اینجا دل بکنم اما الان باید برم.روزی که قلم به دست گرفتم و نوشتم هدفم گذران وقت نبود؛هدفم رشد و بالندگی خودم بود،اون روز اصلا فکرش رو هم نمی کردم که این وبلاگ می شه نقطه ی عطف زندگی من،اون موقع فکرشم نمی کردم اینده ی من با این وبلاگ جور دیگری رقم خواهد خورد...اون موقع فکر نمی کردم زیباترین هدیه ی زندیگم رو برام به ارمغان می یاره...
دلم نیومد اینجا رو حذف کنم،نه به این دلیل که مطالبش ارزشمنده به این دلیل که نظرات شما ارزشمند هست...
دوست دارم توی این پست اخر اسم تک تک تون رو بیارم و اینجا با شما حرف بزنم(اسامی وبلاگ ها رو به همون ترتیبی که لینک شون کردم می نویسم).
سایه های سپید...دکتری خون گرم...مهربون...تا الان که قسمت نشده هم دیگه رو ببینیم اما امیدوارم بشه...عزیزم ان شاءا... توو زندگیت به بهترینا برسی و خدا همیشه با تو باشه...![]()
نجوای من...از همون اولی که اومدم دیوونه ی مطالب وبلاگت بودم...هیچ وقت یادم نمی ره که همیشه فکر می کردم شما پسرین!!تا اینکه خودتون بهم گفتین...چقدر من به خودم خندیدم اون روز...هنوز هم ارامش صدات تووی ذهنمه...خواهری که همیشه ارزوشو داشتم...خواهر خوبم...بهترینا رو واست ارزو می کنم...این روزا حس می کنم خیلی رو به راه نیستی امیدوارم ایندفعه هم حس من اشتباه کرده باشه...![]()
پزشکی و زندگی...خواهر مهربونم،نجمه ی عزیزم؛پاکی و صداقت تو مثال زدنی ست... عزیزم راه منتظر ماست...ما یه روزی موفق میشیم...من یقـیــــــــــن دارم...خوب من؛بهترینا مال تو...![]()
لبگزه....حاج اقا واحدی؛صدای گرم و پدرانه ی شما ارامش بخش همه ی دلواپسی های من بود...حاج اقا بیش از پیش به دعاهاتون نیاز دارم...من به دعاهای شما ایمان دارم...منو از دعاهای اسمونی تون بی نصیب نذارین بزرگوار...![]()
جهانی تازه در نگاه تازه...کاش می شد خیلی از حرفا رو زد...اقای دکتر تا عمر دارم مدیونتم...شما برای من مظهر امید هستین و هیچ وقت تمام لطفایی که در حقم کردین و حتی خودتونم هم خبر ندارین رو فراموش نمی کنم...از صمیم قلب زیباترین و ناب ترین و اسمونی ترین ارزو ها رو واستون دارم...![]()
لبخند،نیشخند،زهرخند...جناب بابایی،هر وقت اسم تون می یاد برای من کلمه ی رهایی تداعی می شه...صادقانه می گم،من هیچ وقت این دعا رو واستون نمی کنم...اما همیشه از خدا می خوام ارامش،شادی،خوشبختی و موفقیت با زندگی شما عجین شود...![]()
دل نوشته ها...یه قرار ملاقات سه نفره ،من ، تو و فائزه ،روز خوبی بود...عزیزم خدا پشت و پناهت باشه...ان شاءا... تووی زندگیت به اون چیزهایی که می خوای برسی و خوشبخت بشی...![]()
نجوای شبانه...نیایش هاتون رو عجیــــــــــــب دوست دارم... خوب من،وقتی حال خوشی بهت دست می ده دعام کن...![]()
انتظار بی وصل..."سلام هموطن"...همیشه وقتی شما واسم کامنت می ذاشتین حس می کردم برادر بزرگ خودم داره با من حرف می زنه...جناب علوی مقدم ان شاءا... خدا با لطفش گره گشای مشکلات تون باشه...![]()
سی سی وی اس...برادر مهربان،پاکی و نجابت شما باعث افتخار است...امیدوارم در جهت کسب بهترین ها گام هایی پرتوان بردارید...![]()
روزگار سبک شمار...جناب دهقان من از شما شکر گزار بودن رو یاد گرفتم...یادگرفتم که با کوچک ترین مشکل اه و ناله سر ندم...یاد گرفتم محکم باشم...ممنونم به خاطر این درسای بزرگ...![]()
توحیــــد...صادقانه می گم،در نظر من شما مظهر صفا و یک رنگی هستین...اقای دکنر از صمیم قلب می خوام همیشه ی ایام موفق باشید و "مانا بمانید"![]()
و باز هم سکوت...نگار عزیز...شاد و سربلند باشی...![]()
سینوس...بعد از مدت ها اومدم و غافلگیر شدم وقتی دیدم وبلاگ تون حذف شده.یک ماه پیش گفتم چرا رفتین؟؟!!اون موقع نمی دونستم خودم هم به همین زودی ها می رم...بعید می دونم اینجا رو بخونین اما امیدوارم هرجا که هستین شاد و سلامت و موفق باشین...![]()
یک می شویم...وبلاگ عمو و برادر زاده،نوشته های دو نسل در کنار هم ...وبلاگ تون رو دوست دارم چون نگاه تون رو دوست دارم...موفق باشین...![]()
سکوت غوغا می کند...خواهر خوبم،نگاه و نیت زیبایت رو حفظ کن...ان شاءا... که خدا به عمرت و وقتت برکت بده و موفق،شاد و سلامت باشی..."سالم،ارام،در پناه خدا"...![]()
دکتر کوچولو...مظهر استقامت...اقای دکتر من از سطر سطر نوشته هاتون یاد گرفتم محکم باشم و جا نزنم...و از صمیم قلب ارزو می کنم اینده ای زیباتر از تصور اکنون تون داشته باشین...![]()
من و عشق پزشکی...عمر اشنایی ما خیلی کوتاه بود؛اما واقعا ارزو می کنم به عشقت(پزشکی) برسی و پزشکی دلسوز و متعهد بشی...![]()
پزشکی دنیای دیگری ست...واااااااای اقای دکتر...شما نمی دونین وبلاگ شما چقــــــــدر به من انرژی می ده.من به خاطر همه ی اون حس های قشنگی که با نوشته هاتون به من القا کردین ازتون ممنونم...عشق و علاقه ی شما به حرفه ی تان ستودنی ست...![]()
دنبال چی هستی؟؟...من که خیلی سعادت نداشتم وبلاگ تون رو بخونم...اما در حد همین چند پستی که خوندم صمیمیت رو از پشت کلمه ها حس کردم...موفق باشین اقای دکتر...![]()
دوستان گلم؛اگه خوب بودم وظیفه م بود اما اگه بد بودم شما به بزرگی خودتون منو ببخشین...
و اما حرف اخر...
زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست
هرکسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
خرم ان نغمه که مردم بسپارند به یاد
لحظه هاتون عسلی
ارادتمند شما بهار
بدرود![]()
نوشته شده توسط ستایش در یکشنبه دهم مرداد 1389 ساعت 12:15 موضوع | لینک ثابت
عاشقان عیدتان مبارک باد
دیشب حال و هوای خاصی داشتم.این عید با همه ی عیدهای دیگه برای من فرق داشت؛صادقانه بگم،امسال اولین سالی بود که میلاد امام عصر(عج) اینقدر واسم مهم بود.با خودم فکر می کردم یعنی می شه نیمه ی شعبان سال اینده امام زمان خودشون باشن...واااای چه شــــــود...
خدا توفیق داد و دیشب رفتم حرم،جای همه ی دوستان خالی بود،من به نیابت ازهمه ی دوستانی که لینک شون تووی وبلاگم هست نماز خوندم و به نیابت از شما خوبان وقتی رو به روی ضریح ایستادم واستون دعا کردم ، امیدوارم امام زمان خودشون دست تون رو بگیرن...
پی نوشت1:تا حالا نرفتم جمکران...خیلی دوست داشتم دیشب جمکران می بودم... 
نوشته شده توسط ستایش در سه شنبه پنجم مرداد 1389 ساعت 11:31 موضوع | لینک ثابت
اول از همه روز جوان بر همه ی دوستان وبلاگی که الان جوان هستن و اونایی که دیروز جوان بودن(ببینید من چقدر خوبم!!هوای همه رو دارم!!) تبریک می گم...
این روزا دلم برای ارتباطات بی غرض تنگ می شه...این روزا دلم برای انسانیت به یغما رفته تنگ می شه...گاهی اوقات دوست دارم چشمامو ببندم و خیلی چیزا رو نبینم...دوست دارم محبت کنم اما متهم نشم...گاهی اوقات دوست دارم دنیام کوچک بمونه... توو دنیای من ادما مشکلات بزرگ نداشته باشن...توو دنیای من سهم کسی جدایی نباشه...توو دنیای من دوستت داشته باشن اما بی غرض...توو دنیای من کسی به خودش اجازه نده دیگری رو خوار و حقیر کنه...دنیای من...دنیای رنگ ها....دنیای همه ی خوبی ها...
اما تا کی می تونم چشمام رو ببندم؟!اخرش که باید چشمام رو باز کنم...اخرش که باید ببینم انگشت شمارند انسان هایی که دوستت دارند اما به خاطر وجود خودت و نه چیز دیگر...باید ببینم که ادما مشکلات بزرگ دارن...باید ببینم سهم خیلی ها جدایی ست...باید ببینم خیلی از ارتباطات شده تجارتی...دادو ستدی...
دلم می گیره از خیلی چیزها...از اینکه می بینم من و امثال من توی بهترین سالای عمرمون باید حسرت بخوریم...حسرت لحظه های از دست رفته...حسرت روزهایی که شاید هیچ وقت نیان و چقــــــــــدر بد است حسرت خوردن...تلخه..
این روزا ارامش می خوام...این روزا تنهایی نمی خوام؛با تو بودن رو می خوام...من و تو...تنهای تنها...
این روزا یه چیزایی رو می خوام که خیلی ساده ست اما برای من دست نیافتی ست...
پی نوشت۱:دو روز پیش می خواستم یه پستی بذارم و از یکی از دوستان!!!وبلاگی شکایت کنم...خیلی هم عصبانی بودم اما بلاگفا با ایشون یار بود!!و باز نکرد...اما خلاصه شو اینجا می گم...امیدوارم دفعه ی اخری باشه که اون حرفا به من زده می شه!!!دوست عزیز!!این منم که تعیین می کنم باکی ارتباط داشته باشم...این منم که تعیین می کنم تا چه اندازه به دوستی هام عمق ببخشم...
پی نوشت۲:مسافرتی در پیش بود و من نرفتم...ترجیح دادم تنها باشم...بعضی ها می گن یه کم!!دیوونه ای...با دیوونه ش موافقم اما با یه کمش!!نه!!!
پی نوشت۳:او در غم یار و یار ازو دور
دل پر غم و غمگسار از او دور
نوشته شده توسط ستایش در جمعه یکم مرداد 1389 ساعت 16:18 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
می خوام جوری زندگی کنم که مدیون و بدهکار زندیگم نشم...
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY